ژوئن 17, 2008

شب های آرام

نوشته شده در Uncategorized در 1:58 ق.ظ. توسط shabhayearamesh

امشب حرفهای تازه ای دارم.

ساعت 2:00 بامداد است و من هنوز بيدارم

مدام افکار تازه ای به ذهنم می آيد ؛ چند لحظه ، چند دقيقه می ماند و بعد نا پديد می شود و ناگهان فکری تازه ، دوباره همان حالتها تکرار می شوند.

ساعتها می گذرند و فکرها یکی پس از دیگری می آیند و می روند و من مانده در این امواج پر تلاطم افکار.

افکار خوب که مرا بالا می برند با خود ، به آسمان ، به گذشته به خاطره ها به لحظه ها ی زیبای زندگی به دوران خوش کودکی، به چیزهایی که دوستشان داشتم ، به همبازیهای خوب قدیمی ، به حیاط بزرگ خانۀ کوچک قدیمی مان ، به درختان توت که توتهای سفید و قرمزشان را می چیدیم و می خوردیم وای چه لذتی داشت- طعم ترش و شیرین شان را هنوز زیر زبانم حس می کنم . درختان انجیر و گلابی درختان انار و تک درخت نارنج زیبا ترین و بهترین درخت در حیاط خانه قدیمی مان- که شکوفه های سفید زیبایش به بهار جلوۀ خاصی می بخشید .

به کبوترهایم فکر می کنم به جوجه های ماشینی طلایی رنگم که هیچ کدام زنده نماندند . به تاب کوچکی که میان دو شاخۀ تنومند درخت انجیر بسته شده بود و یکروز که خاله ام تاب سواری می کرد طناب ها پاره شدند و خاله ام افتاد .

و تمام اینها همانطور که در لحظه ای می آیند در لحظه ای می روند، دوباره به زمان حال می آیم و ناگهان موجی دیگر ، این بار به آینده می روم . آینده ای نه چندان دور ، آینده ای خوشرنگ و زیبا که در آن شاد و خندانم و خوشبختی خود را با دیگران قسمت می کنم.

این آیندۀ رویایی من است و می دانم که به آن می رسم و چنان به آن اعتقاد دارم گویی هم اکنون صاحب آن هستم .

خوشبختی ، شادی ، سلامت ، پول و ثروت ، عشق و دوستی ، همه را هم اکنون دارم .

زندگی زیباست ؛ زندگی واقعا زیباست . برای من زندگی زیباست چون زندگی را آنگونه که می خواهم دارم ، آنگونه که دوست دارم ، آنگونه که تصور می کنم زندگی را آنگونه می سازم ، این من هستم که زندگی را می سازم .

سرنوشت من با قلم من نوشته می شود و من می توانم آنگونه بیافرینم که خدایم می آفریند و خدا به من ای اجازه و این توان را داده است تا بیافرینم ، تا بیاندیشم و بیافرینم و آنگونه که دلخواه من است زندگی کنم .

خدایا ، خداوندا ، تو را شکر می گویم که بزرگی و بخشنده ای و در های نعمتت را به روی من گشوده ای .

خدایا می خواهم مثل تو باشم بزرگ و بخشنده . خدایا می خواهم مانند تو باشم توانا و خالق .

ای دوستدار من و ای محبوب من تو را دوست دارم با ذره ذرۀ وجودم و تو را عاشقانه می پرستم و به تو اعتقاد دارم و خوشحالم از اینکه مرا آفریدی و به من نعمت دادی . نعمت زندگی اولین نعمت تو بود و آخرین نعمت تو ….. نمی دانم شاید هرگز به نعمت آخرینت نرسم زیرا هر روز نعمتی می گیرم و باز هم نعمتی هست که نگرفته باشم . و تو را سپاس می گویم از اینکه مرا خوشبخت آفریدی و به من ثروت دادی و عشق را در قلبم بوجود آوردی و مرا محبوب ساختی و به من قدرت دادی تا تو را در وجود خودم ببینم و بیاندیشم که اندیشیدن من معنای زندگی من است و نوع زندگی من نوع اندیشۀ من است .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.